خدمات مشاوره و روانشناسي
ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد.
آخرین مطالب
نويسندگان
دوشنبه 07 فروردین 1391 :: 06:49 ::  نويسنده : pcalborz

Let me remind you of a famous saying which says

Its not your mistake if you cannot read the eyes which cheat you.

But it is really your mistake if you cannot read the eyes which love you.

Any deed of ours, performed for others, in the spirit of love,

makes a difference and adds charm to our relationship.

Friend, Love is not finding the right person, may it be our life partner or friend,

but it is creating a right relation with the person by our side.

Its not how much we care in the beginning but how much we care till the end.

 

Download link:

http://wikisend.com/download/344064/in spirit of love.ppt

یکشنبه 06 فروردین 1391 :: 06:33 ::  نويسنده : pcalborz
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده اولین حسرت: کاش جرأت‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن. حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم. حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم. حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم. و اما حسرت پنجم: .... نظر شما درباره حسرت پنجم چيست؟
جمعه 04 فروردین 1391 :: 07:14 ::  نويسنده : pcalborz

در اين پست قصد داريم شما را با حقايقي جالب از زندگي آشنا كنيم، براي مطالعه به ادامه مطلب مراجعه فرماييد.



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 03 فروردین 1391 :: 05:33 ::  نويسنده : pcalborz

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صد‌ها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شب‌های خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست هنوز

او همانیست که در تار‌ترین لحظه‌ی شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد همه‌ی زندگی‌ام، غرق شادی باشد

ماه من ...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این‌همه غصه و اندوه، این‌همه شادی و شور
چه بخواهی چه نه، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند

که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

چهارشنبه 02 فروردین 1391 :: 11:36 ::  نويسنده : pcalborz
مطالعه اين داستان را به شما بزرگواران پيشنهاد مي كنم.

ادامه مطلب ...
سه‌شنبه 01 فروردین 1391 :: 07:21 ::  نويسنده : pcalborz
تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن می‌کنن؟ تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع می‌گذارن و لحظه فوت >کردن شمع می‌گن آرزو کن؟ به نظرتون این کار بی‌دلیل انجام می‌شه؟ راز شمع چیه؟ جواب این سوال‌ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم >عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می‌رسیم:آب...آتش...باد...خاک... و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...-* >اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا >به شدت اتفاق می‌افته... شمعی که می‌سوزه این چهار عنصر رو با هم داره: موم شمع:خاک... شعله شمع:آتش... دود شعله:باد... موم ذوب شده:آب... >وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می‌گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای درونت وصل می‌شی... و دعا به راحتی به عالم بالا می‌ره و به استجابت می‌رسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه... راز شمع اینه... برای همین در محراب‌ها و مکان‌های مقدس برای دعا کردن شمع روشن می‌کنن و روي کیک تولد شمع می‌گذارن و لحظه فوت کردنش می‌گن آرزو کن!
دوشنبه 29 اسفند 1390 :: 10:04 ::  نويسنده : pcalborz
با سلام خدمت بازديد كنندگان محترم، آرزو دارم نوروزي كه پيش رو داريد آغاز روزهايي باشد كه آرزو داريد. در آخرين روز سال ۱۳۹۰ قصد داريم به بررسي نوروز و مراسم آن بپردازيم.

ادامه مطلب ...
یکشنبه 28 اسفند 1390 :: 06:33 ::  نويسنده : pcalborz
اگر گناه وزن داشت، هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ، تو از کوله‌بار سنگین خویش ناله می‌کردی... و من شاید، کمر شکسته‌ترین بودم. اگر غرور نبود، چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی‌گفتند ، و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمی‌کردیم. اگر دیوار نبود، نزدیک‌تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب می‌رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی‌کردیم. اگر خواب حقیقت داشت، همیشه خواب بودیم. هیچ رنجی بدون گنج نبود... ولی گنج‌ها شاید بدون رنج بودند. اگر همه ثروت داشتند، دل‌ها سکه‌ها را بیش از خدا نمی‌پرستیدند، و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی‌دید، تا دیگران از سر جوانمردی، بی‌ارزش‌ترین سکه‌هاشان را نثار او کنند. اما بی‌گمان صفا و سادگی می‌مرد.... اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود، همه کافر بودند، و زندگی بی‌ارزش‌ترین کالا بود ترس نبود، زیبایی نبود، و خوبی هم شاید. اگر عشق نبود، به کدامین بهانه می‌گریستیم و می‌خندیدیم؟ کدام لحظه‌ی نایاب را اندیشه می‌کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می‌آوردیم؟ آری بی‌گمان پیش از اینها مرده بودیم.... اگر عشق نبود، اگر کینه نبود، قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می‌گذاشتند. اگر خداوند، یک روز آرزوی انسان را برآورده می‌کرد، من بی‌گمان، دوباره دیدن تو را آرزو می‌کردم و تو نیز، هرگز ندیدن مرا، آن‌گاه نمی‌دانم، براستی خداوند کدام‌یک را می‌پذیرفت؟ دكتر علي شريعتي
شنبه 27 اسفند 1390 :: 07:13 ::  نويسنده : pcalborz

من از مردی می‌گویم که عهده‌دار شده بود
در مراسم تدفین دوستی سخن بگوید.
او به تاریخ‌های روی سنگ مزار او اشاره کرد،
از آغاز..... تا پایان.
او یادآور شد که اولی تاریخ زاد‌روز وی است،
و اشک‌ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت،
اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد
خط تیره‌ی بین آن دو تاریخ است:
(1336 - 1390 )
زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد
که او بر روی زمین می‌زیست......
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می‌ورزیدند
می‌دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.
زیرا اهمیتی ندارد، که دارایی ما چقدر است،
اتومبیل‌ها... خانه‌ها.... پول نقد،
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه عشق می‌ورزیم و چگونه خط تیره‌ی خود را صرف می‌کنیم.

بنابراین در این باره سخت بیندیشید
آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟
چون ابداً نمی‌دانید چه زمانی باقی مانده
که بتوانید آن را از نو بسازید.
اگر فقط می‌توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم
که آنچه را درست و حقیقی است دریابیم،
و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که
دیگران چه احساسی دارند،
و در خشمگین کردن کمتر عجله کنیم،
و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم،
و در زندگی خود به دیگران چنان عشق بورزیم
که هرگز قبلاً عشق نورزیده‌ایم
با احترام رفتار کنیم،
بیشتر لبخند بزنیم،
و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ی ویژه
ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.
بنابراین وقتی  از شما یاد کنند
آیا سر افراز خواهید بود از آنچه می‌گویند و
این که شما خط تیره خود را چگونه صرف کرده‌اید؟!!!


جمعه 26 اسفند 1390 :: 05:15 ::  نويسنده : pcalborz

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله‌اي بود.
يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن‌بند
مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را مي‌خواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن‌بند را برايش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! اين گردن‌بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي‌توانيم بكنيم!
من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست
مرتب از كارها كه مي‌تواني انجام شان بدهي رو بهت مي‌دم و با انجام آن كارها مي‌تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار
تحفه مي‌ده و اين مي تونه كمكت كنه.
ويكتوريا قبول كرد
او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي‌داد و مطمئن بود
كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي‌دهد.
>>>بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن‌بندش را بپردازد.
>>>واي كه چقدر آن گردن‌بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش مي‌انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي
كاري بيرون ميرفت،
 تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي‌كرد حمام بود، چون
مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود!
>>>پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت.
هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي‌رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مي‌نشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي‌خواند.
يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت:
>>>ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟
>>>اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.
پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده !!!
نه پدر، اون رو نه! اما مي‌توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي
تولدم به من هديه
 دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، مي‌تواني در مهماني‌هات دعوتش كني، قبوله؟
>>>>>>- ه عزيزم، باشه، مشكلي نيست
>>>پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم"
>>>هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد:
>>>ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟
>>>اوه، البته پدر! خودت مي‌دوني كه عاشقتم.
>>>پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده !!!
>>>نه پدر، گردن‌بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او
موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي‌تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟
نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست
و دوباره روي او را بوسيد و گفت:
خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني"
>>>چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا
روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد.
ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را
باز كرد گردن‌بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.
پدر با يك دستش آن گردن‌بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي
چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن‌بند زيبا و اصل
مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته
 بود. او منتظر بود تا هر
>>>وقت ويكتوريا از آن گردن‌بند بدلي صرف‌نظر كرد، آن وقت اين گردن‌بند اصل و زيبا
را برايش هديه بدهد.
>>>اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام مي‌دهد! او منتظر مي‌ماند تا ما از چيزهاي بي‌ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا
آن وقت گنج واقعي‌اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي‌شود تا درباره
چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي‌شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه
به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و
گرانبها‌تري را به ما ارزاني داشته

يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته‌ترين
نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار
ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت.

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران