<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://pcalborz.loxblog.com</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com</link>
<description>ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>لثئس.؛؛ٍ:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/لثئسٍ</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/لثئسٍ</guid>

<description><![CDATA[
I wish you a happy day my dear friend. 
A small but very meaningful thought :
Nothing is interested in life if you are not interested. 
In this world, we are expected to play different roles from dawn to dusk.
But believe me friend, nothing beats the joy of being our own self in whatever we do. 
Have a look at few such good thoughts before stepping into this wonderful day. 
Download link:
http://wikisend.com/download/355194/gems.PPS
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خوش شانسي، بد شانسي، كسي چه مي داند؟</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/خوش-شانسي-بد-شانسي-كسي-چه-مي-داند</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/خوش-شانسي-بد-شانسي-كسي-چه-مي-داند</guid>

<description><![CDATA[
یک داستان قدیمی چینی هست که می‌گوید:
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند: عجب بد‌شانسی‌ای آوردی.
پیرمرد جواب داد: "بد‌شانسی؟ خوش‌شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه‌ی پیرمرد بازگشت. اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: "عجب خوش‌شانسی آوردی!"
اما پیرمرد جواب داد: "خوش‌شانسی؟ بد‌شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"
بعد از مدتی، پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست. باز همسایگان گفتند: "عجب
بد‌شانسی آوردی؟"
و اینبار هم پیرمرد جواب داد: "بد‌شانسی؟ خوش‌شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"
در همان هنگام، مأموران حکومتی به روستا آمدند. آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با
خود بردند، اما وقتی دیدند که پسر &nbsp;پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند راه برود، از بردن او منصرف شدند.
"خوش‌شانسی؟
بد‌شانسی؟
کسی چـــه می‌داند؟"
هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد. یک روی خوب و یک روی بد. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست. بهتر است همیشه این دو را در
کنار هم ببینیم.زندگی سرشار از حوادث است.
در &nbsp;واقع &nbsp;خوش‌شانسی یا &nbsp;بد‌شانسی &nbsp;زاءیده‌ی &nbsp;ذهن &nbsp;ماست.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قوانين ليمون:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/قوانين-ليمون</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/قوانين-ليمون</guid>

<description><![CDATA[
1] Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in&nbsp; trouble, 
but it is a "steering wheel"&nbsp; that directs the right path throughout. 
دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می‌کند.
2] Know why a Car's WINDSHIELD is so large & the Rear view Mirror 
is so small? Because our PAST is not as important as our FUTURE. 
So, Look Ahead and Move on. 
می‌دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.
3] Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, 
but it takes years to write. 
دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می‌کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می‌کشه تا نوشته بشه.
4] All things in life are temporary.&nbsp; If going well, enjoy it, 
they will not last forever. If going wrong, don't worry, 
they can't last long either. 
تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می‌ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می‌ره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
5] Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond, 
don't forget the Gold! Because to hold a Diamond, 
you always need a Base of Gold! 
دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
6] Often when we lose hope and think this is the end, 
GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend, 
not the end! 
اغلب وقتی امیدت رو از دست می‌دی و فکر می‌کنی که این آخر خطه، خدا از بالا بهت لبخند می‌زنه و می‌گه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.
7] When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities; 
when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities. 
وقتی خدا مشکلات تو رو حل می‌کنه تو به توانایی‌های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی‌کنه او به توانایی‌های تو ایمان داره.
8] A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse 
than losing eye sight?" He replied: "Yes, losing your vision!"&nbsp;&nbsp; 
شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.
9] When you pray for others, God listens to you and blesses them, 
and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone 
has prayed for you. 
وقتی شما برای دیگران دعا می‌کنید، خدا می‌شنود و انها را اجابت می‌کند و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.
>>10] WORRYING does not take away tomorrow's Trouble, 
it takes away today's PEACE. 
نگرانی مشکلات فردا را دور نمی‌کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می‌کند.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>معجزه عشق:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/معجزه-عشق</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/معجزه-عشق</guid>

<description><![CDATA[
این یك ماجرای واقعی است: 
سالها پیش در كشور آلمان، زن و شوهری زندگی می‌كردند. آنها هیچ‌گاه صاحب فرزندی نمی‌شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته
بودند، ببر كوچكی در جنگل، نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می‌كرد به هر دوی آنها حمله مي‌كرد و صدمه می‌زد.
اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی‌شنید، خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله كن!
ما باید همین الآن سوار اتومبیلمان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر كوچك ' عضوی از ا عضای این خانواده‌ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می‌كردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه‌ی مراقبت و محبت‌های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مأنوس بود.
در گذر ایام، مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه‌ی كاری برای یك مأموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن با همه دلبستگی بی‌اندازه‌ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مأنوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی‌اش دور شود.
پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ‌وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ‌وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه‌های شش ماهه، ببر را با یك دنیا دلتنگی
به باغ‌وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ‌وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود.
روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببرش می‌رفت و ساعتها كنارش می‌ماند و از دلتنگی‌اش با ببر حرف می‌زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا
غم دوری، با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه مأموریت به پایان رسید، وقتی زن بی‌تاب و بی‌قرار به سرعت خودش را به باغ‌وحش رساند، در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می‌زد: عزیزم
عشق من، من برگشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم و در حین ابراز این جملات مهر‌آمیز، به سرعت در
قفس را گشود: آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.
ناگهان، صدای فریادهای نگهبان قفس، فضا را پر كرد: نه، بیا بیرون، بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی، بعد از شش روز
از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود.
ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یك بچه گربه ' رام و آرام بود.
اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر‌آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود، نمی‌فهمید، اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و
رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
&nbsp;
برای هدیه كردن محبت، یك دل ساده و صمیمی كافی است، تا از دریچه‌ی یك نگاه پر‌مهر، عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند.
&nbsp;عشق و محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر‌هم زدنی بهار كند.
&nbsp;عشق یكی از زیباترین معجزه‌های خلقت است&nbsp;بطوری که&nbsp;هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده، تفاوتی درخشان و ستودنی، چشم‌گیر است.
محبت همان جادوی بی‌نظیری است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سیراب می‌كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.
بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر شیرین و ارزشمند گردد.
در كورترین گره‌ها، تاریكترین نقطه‌ها، مسدودترین راهها، عشق بی‌نظیرترین معجزه‌ی راه گشاست.
مهم نیست دشوارترین مسأله‌ی پیش روی تو چیست، ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سرسخت‌ترین قفلها با كلید عشق و محبت گشودنی است.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آيا كلبه شما هم در حال سوختن است؟</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/آيا-كلبه-شما-هم-در-حال-سوختن-است</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/آيا-كلبه-شما-هم-در-حال-سوختن-است</guid>

<description><![CDATA[
بخوانيد، فكر كنيد و پاسخ دهيد....
تنها باز‌مانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دور‌افتاده برده شد، با بي‌قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم
می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد، اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. 
سر‌آخر نا‌اميد شد و تصميم گرفت كه كلبه‌ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه
كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» 
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. 
مرد از نجات‌دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» 
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!» 

آسان می‌توان دلسرد شد، هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم، زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. 
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، 
تو گفتی «آن غير‌ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»، 
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، 
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، 
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»، 
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»، 
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»، 
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، 
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده‌ام»، 
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده‌ام»، 
تو گفتی «من هميشه نگران و نا‌اميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»، 
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده‌ام»، 
تو گفتی «من به اندازه كافی با‌هوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده‌ام»، 
تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پرواز كن آن گونه كه مي خواهي:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/پرواز-كن-آن-گونه-كه-مي-خواهي</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/پرواز-كن-آن-گونه-كه-مي-خواهي</guid>

<description><![CDATA[
*تنها اتاقی که همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش
زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته می‌شه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی
نخواهد ماند!
ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت
داشتن!
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگر نه یکی بی‌دل می‌شود و دیگری دو دل!
پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به
پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!
روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...*
*اما انسانیت در حال انقراض است!
وقتی آدما می‌گن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز می‌کنن...
وقتی می‌گن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید!
پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي
وگر نه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گفتگوي كودكان با خدا:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/گفتگوي-كودكان-با-خدا</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/گفتگوي-كودكان-با-خدا</guid>

<description><![CDATA[
خدای عزيز!&nbsp; 
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ 
امی 
خدای عزيز!&nbsp;&nbsp; 
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.&nbsp; 
لاری&nbsp; 
خدای عزيز! 
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم. 
مَگی 
خدای عزيز!&nbsp; 
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم. 
ناني 
خدای عزيز! 
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟ 
جين 
خدای عزيز! 
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ 
لوسی 
خدای عزيز! 
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟ 
آنيتا 
خدای عزيز! 
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ 
نورما 
خدای عزيز! 
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟ 
جان 
خدای عزيز! 
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ 
نيل 
خدای عزيز! 
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که نسبت به ديگران همانطور رفتار کني که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم. 
دارلا 
خدای عزيز! 
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود. 
جويس 
خدای عزيز! 
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی. 
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم) 
خدای عزيز! 
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی. 
بروس 
خدای عزيز! 
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها! 
دنی 
خدای عزيز! 
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. 
تام 
خدای عزيز! 
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. 
روث 
خدای عزيز! 
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم. 
اليوت 
خدای عزيز! 
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. 
راب 
خدای عزيز! 
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟ 
مارشا 
خدای عزيز! 
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. 
با عشق کريس 
خدای عزيز! 
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده. 
با احترام دونا 
خدای عزيز! 
آدم‌های بد به نوح خنديدند تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم. 
ادی 
خدای عزيز! 
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم. 
دين 
خدای عزيز! 
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم. 
چارلز 
خدای عزيز! 
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>من انسان زيباي ديگري شده ام:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/من-انسان-زيباي-ديگري-شده-ام</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/من-انسان-زيباي-ديگري-شده-ام</guid>

<description><![CDATA[
امروز تصميم خود را گرفتم و ...
امروز تصمیم خود را گرفتم و به این باور رسیدم که من می‌توانم انسان بزرگی
شوم و دنیا را عوض کنم. امروز من انسان زیبای دیگری هستم. پر از امید, قدرت و ایمان. من قدرت فراوانی در خود احساس می‌کنم. من خدا را در تمام سلول‌های بدن
خود حس می‌کنم و او این قدرت را به من می‌دهد که به هر چه بخواهم، برسم.
من به قدرت و توانایی‌های خود ایمان دارم. من احساس قدرت, سرعت و حرکت می‌کنم. به خود اعتماد دارم و موفق می‌شوم. اعتماد به نفس من مرا جذاب و محبوب می‌کند.
احساس من عالی است. احساس من عشق و توانمندی است. من فرشته زیبای درونم را
از اسارت همه زنجیرهای بد‌بینی, منفی‌نگری و دشمنی, ناتوانی و ناامیدی آزاد
کردم و کاملا رها هستم تا به هر آنچه که بخواهم، برسم.
من تمام خستگیها, ناکامی‌ها و ناامیدی‌های گذشته‌ام را رها می‌کنم تا افکار
مثبت و سازنده آزادانه به ذهن من جاری شوند. افکار جدید من شگفت‌انگیز و پر‌ثمرند.
با بخشش دیگران، خود را از بند کینه‌ها و کدورتها آزاد می‌کنم و آرام و رها
می‌شوم. بخشش هدیه‌ای است که به خود می‌دهم.
در زندگی همیشه رخدادها مطابق تصور من نیست، لیکن من به روند زندگی اعتماد
دارم که از من حمایت می‌کند و عالی‌ترین خیر و صلاحم را به من هدیه می‌کند. دری
بسته شود، درهایی گشوده می‌شود.
من شکوه آینده‌ام را در فراروی خود می‌بینم. پس هرگز خود را با کسی مقایسه
نمی‌کنم و بر این باورم که توانایی اینکه از همه بالاتر روم را دارم. من به
خود افتخار می‌کنم. به آنچه که هستم و به انچه که خواهم بود.
من روز به روز به دانش و تخصص خود اضافه می‌کنم و در جهت افزایش مهارتهای
مختلف خود گام بر‌می‌دارم. من از انسانهای موفق الگو‌برداری می‌کنم. پس برای هر
موفقیتی که کائنات برای من فراهم می‌کنند, شایستگی کامل دارم.
از چه چیزی باید بترسم. هیچ قدرتی وجود ندارد که سد راه من شود. به قدرت
لایزال الهی توکل دارم. به لطف او در امانم.
«من انسان زیبای دیگری شده‌ام»
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>چه ازدواج كرديد، چه نكرديد، اين مطلب را بخوانيد:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/چه-ازدواج-كرديد-چه-نكرديد-اين-مطلب-را-بخوانيد</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/چه-ازدواج-كرديد-چه-نكرديد-اين-مطلب-را-بخوانيد</guid>

<description><![CDATA[
با اشتراك گذاري اين مطلب، شايد بتوان از هم پاشيدن بسياري از زندگي ها جلوگيري كرد.
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی
 پرسید: چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود، متأسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد
 چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسي وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از
 اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم
 که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند
 پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در
 آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی
 در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متأسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر
 روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم
 همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام
 دهید.
با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عقل زن:</title>
<link>https://pcalborz.loxblog.com/عقل-زن</link>
<guid>https://pcalborz.loxblog.com/عقل-زن</guid>

<description><![CDATA[
مادر کودکش را شیر می‌دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می‌آموزد
وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می‌کند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان‌های لاغر
و کم‌خون مادر راه می‌رود
تا از دانشگاه، فارغ‌التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می‌اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می‌دهد و می‌گوید:
«عقل زن کامل نیست»
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:34:26 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

