خدمات مشاوره و روانشناسي
ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد.
آخرین مطالب
نويسندگان
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: 07:46 ::  نويسنده : pcalborz

روزای خوش زندگی چون در نظر ما خوب هستند به همون اندازه کوتاه اند، برعکس روزای سخت که یه روزش اندازه یه سال طولانی میشند.. میخوام از روزای خوش بگم، وقتی که دانشجو بودم و با دوستام درس میخوندیم و گهگاهی هم با هم شوخی میکردیم. چه قدر زود گذشت.

بعد از این که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، دنبال کار مناسبی بودم، اما کو کار. دوستام هم که هر کدوم یه جایی بودند و مشغول یه کاری. خانواده ما یه خانواده متوسط بود. پدرم یه کارمند بازنشسته بود و دخلش به خرجش   نمیرسید، به همین دلیل بود که میخواستم زود تر کار پیدا کنم.

روزا میگذشت تا اینکه با هزار دردسر تونستم تو یه شرکت مشغول به کار بشم. حقوقم زیاد نبود  و نمیتونستم کمک زیادی به پدرم در مخارج خونه بکنم. چند وقتی گذشت و من به دنبال کار نیمه وقتی بودم که بعد از کار شرکت انجام بدم، تا این که به واسطه یکی از دوستام به یک آموزشگاه خصوصی برای تدریس معرفی شدم و چند شاگرد خصوصی گرفتم. دستمزدش بد نبود، هم در شرکت کار میکردم و هم تدریس میکردم. خوشحال بودم که میتونم گهگاهی گوشت مرغ و میوه بخرم و دست خالی به خونه نرم. مدتی گذشت، تا اینکه خواهرم سخت بیمار شد. پدر و مادرم خیلی ناراحت بودند. خرج و مخارج مداوای خواهرم خیلی زیاد بود. پدرم تصمیم گرفت بره مسافرکشی.  هر روز پدرم با اون سن و سالش میرفت و شب برمیگشت. یه شب دیدم سر و صورتش زخمیه، اصلاً هیچ چی نگفت. بعداً فهمیدم سر مسافر بحثش شده و کار به کتک کاری کشیده. حال خواهرم یه مقدار بهتر شده بود و ما از این بابت خوشحال بودیم، تا اینکه یه شب که من و مادرم نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم، به ما خبر دادند که پدرم تو جاده تصادف کرده. بلا فاصله با آژانس به محل تصادف رفتیم. پدرم سالم بود ولی سرنشینای اون ماشینی که پدرم باهاش تصادف کرده بود بد جوری آسیب دیده بودند. پدرم را زندانی کردند و براش دیه بریدند، چون اونو مقصر میدونستند. برای آزادی پدرم به عمو عمه خاله و داییم رو انداختیم ولی هیچ کدوم به ما کمک نکردند. کسایی که وقتی گرفتار بودند، پدرم بهشون کمک کرده بود، صراحتاً گفتند نمیتونیم کمکتون کنیم. نمیدونستم باید چی کار کنم. یه شب که من و مادرم داشتیم با هم حرف میزدیم و دنبال راه چاره میگشتیم، یه دفعه از اتاق خواهرم یه صدایی شنیدیم، با عجله رفتیم اونجا که دیدیم خواهرم دوباره حالش بد شده، فوراً پنجره را باز کردم تا هوای داخل اتاق عوض بشه،  خواهرمو بغل کردم و شونه هاشو مالش دادم. بعد از چند دقیقه حالش یه مقدار جا اومد.

اون شب تا صبح گریه کردم و با خدا حرف زدم. صبح از خونه رفتم بیرون، ناخودآگاه یاد همکلاسی دانشگاهیم مریم افتادم. رفتم خونه شون مادرش به گرمی ازم استقبال کرد. ازش سراغ مریم را گرفتم. اونم شماره مریمو بهم داد. از وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودیم، دیگه از هم خبر نداشتیم، چون هر کدوم گرفتار زندگی خودمون بودیم. بهش زنگ زدم و جریان زندگیمو براش تعریف کردم. اونم با صبر و حوصله به حرفام گوش داد. گاهی وقتا گوش کردن به درد و دل آدما هم میتونه تءثیر گزار باشه. وقتی حرفام تموم شد، بهم گفت من چند میلیونی پس انداز دارم، گفتم خسارت ماشین و دیه پول زیادی میخواد. مریم گفت این پول را بهت میدم، فعلاً یه حساب قرض الحسنه باز کن و   پول را بزار  تو حساب. از طریق یکی از آشنا های پدرم هم یه کاری برات پیدا میکنم که حقوقش خوبه،  با این پول و درآمد اون کار میتونی ظرف مدت چند ماه پدرت رو آزاد کنی. با خوشحالی ازش تشکر کردم و جریان را به مادرم گفتم. حدود یه ساعت بعد صدای زنگ در حیاط منو از افکارم بیرون آورد، زود رفتم در  را باز کردم. پدر مریم بود یه پاکت داد دستم، منم تشکر کردم. وقتی درشو باز کردم، دیدم داخلش یه چک به مبلغ پنج میلیون تومان، در وجه حامله. همون روز یه حساب قرض الحسنه در بانک افتتاح کردم و پول را گذاشتم داخل حساب. قرار شد از فردا هم برم سر کار از 8 صبح تا 7 عصر کار میکردم. مدتی گذشت تا اینکه یه روز که برای یه کار بانکی رفته بودم، چشمم به اسامی برندگان قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه افتاد. یه دفعه یه چیزی دیدم که در جا خشکم زد، نرگس حسینی برنده صد میلیون تومان، باورم نمیشد. رفتم پیش مسءول بانک و ازش پرسیدم این اسامی چیه پشت شیشه، اون هم گفت قرعه کشی شده، این هم اسامی برنده هاست. بعد از مدتها غم و اندوه، بعد از اینکه با این همه مشکل خدا من و خانوادم را فراموشنکرده بود،  از این که از امتحان الهی سربلند بیرون اومده بودم، خدا را شکر کردم. پدرم چند روز بعد آزاد شد و به آغوش خانواده برگشت. اون وقت بود که فهمیدم،  هر کسی که همیشه به خدا امید داشته باشه، و به اون توکل کنه، هیچ وقت تنها نیست.

سه‌شنبه 09 اسفند 1390 :: 06:23 ::  نويسنده : pcalborz

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

 اما خود نیز علت را نمي‌دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می‌زد. هنگامی که از شپزخانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید.

 به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

 آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش مي‌کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

 بدین سبب من راضی و خوشحال هستم

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

 نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

 پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر مي‌خواهید بدانید که گروه 99 چیست،  باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

 به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

 آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

 با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

 آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

 فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛

 اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

 و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

 که چرا وی را بیدار نکرده‌اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند؛

او فقط تا حد توان کار مي‌کرد!!!

 پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

 نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمده!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند

دوشنبه 08 اسفند 1390 :: 06:01 ::  نويسنده : pcalborz

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار

می‌رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان

بزرگی بود هزینه می‌کرد.

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل

می‌گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که

نیمه‌های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه

پدرش در آتش می‌سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی‌آید و تمام تلاش

مأموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانهاست!

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می‌کند و

لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال

تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و

سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می‌کند!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می‌اندیشید که پدر در

بدترین شرایط عمرش بسر می‌برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از

شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می‌بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را مي‌بینی؟ حیرت آور است!

من فکر می‌کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به

وجود آمده است! وای خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این

منظره زیبا را می‌دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره

زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر! تمام زندگیت در آتش می‌سوزد و تو از

زیبایی رنگ شعله‌ها صحبت می‌کنی؟! چطور می توانی؟ من تمام بدنم می‌لرزد و

تو خونسرد نشسته‌ای؟

پدر گفت: پسرم! از دست من و تو که کاری بر نمی‌آید. مامورین هم که تمام

تلاششان را می‌کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره‌ایست که

دیگر تکرار نخواهد شد... در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن

فردا فکر می‌کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله‌های زیبا نگاه کن که

دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و

همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان

نمود. آری، او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

یکشنبه 07 اسفند 1390 :: 06:04 ::  نويسنده : pcalborz

مقاله‌ای می‌خواندم با عنوان « با موش‌های تهران چه باید کرد». نویسنده در این مقاله راه‌کارهایی ارایه کرده بود تا ریشه‌ی موش‌های تهران از بیخ کنده بشود. ولی

حتما شما هم با من موافق هستید که اگر ریشه‌ی موش‌های تهران کندنی بود تا حالا کنده شده بود.

 

اما به نظر شما موش‌های تهران درباره‌ی ما چه طور فکر می‌کنند و اگر بخواهند مقاله بنویسند چه می‌نویسند؟ حتما می‌دانید که جمعیت آنها در زیر زمین دست کمی از

جمعیت ما در روی زمین ندارد. من اگر موش بودم و می‌خواستم درباره‌ی مردم تهران چیزی بنویسم حتما عنوان آن را می‌گذاشتم « با مردم تهران چه باید کرد» و در آن

راه حل‌هایی ارایه می کردم تا مردم تهران از این شهر بروند و جا را برای زندگی ما باز کنند.

 

راستی مردم الان بیشتر از تهران می‌روند یا به تهران می‌آیند؟ یعنی روزی می‌رسد که مردم دیگر به تهران نیایند؟ آيا میان رشد موش‌ها و مهاجرت مردم به تهران رابطه‌ای

وجود دارد؟ آيا موش‌ها هم در زندگی زیر زمینی خود با مشکل ترافیک و مترو و هوای آلوده دست و پنجه نرم می‌کنند؟ اگر روزی میان گربه‌های تهران و موش‌های تهران

نبردی در بگیرد کدام یک پیروز خواهند شد؟

 

راستی من اگر گربه بودم و می‌خواستم مقاله‌ای بنویسم حتما عنوان مقاله را می‌گذاشتم « با مردم تهران و موش‌های تهران چه باید کرد». شما چطور؟

 

نویسنده: رضا ساکی

یکشنبه 07 اسفند 1390 :: 06:00 ::  نويسنده : pcalborz

Whenever we have some problems, we get panic

And feel that God has been unjust to us

But the show reiterates the fact that

We are like tea bags whose strength comes out when we are put in hot water.

So, when problems upset you, just think you must be

God's favorite cup of tea.

 

Download link:

http://wikisend.com/download/552370/the marble tiles.PPS

شنبه 06 اسفند 1390 :: 05:08 ::  نويسنده : pcalborz

Human life is very precious. Each day is a new beginning. God has bestowed on all of us many gifts and it is up to us, how we take things in our life.

This world itself is very beautiful. We are born into this world and have people around to love and care for us. Just imagine how it would have been if

We were born as animals or any other creature. It is only human beings who can think and express emotions in the form of words. The other creations have

Emotions, though they cannot express them. So we should be indeed grateful to God for giving us this beautiful Life.

Nowadays we hardly bother to show our gratefulness, not only to God but also to our parents and elders, which is even more painful. We forget the fact that

Even we are bound to undergo the same stages they have experienced in Life. Youthfulness and energy, which we boast about, is transient.

Life is too short to keep grudges and hatred. Let us try to avoid people who tend to make us unhappy, rather than arguing with them. As it is said, we waste

A lot of energy while arguing. The most important fact is that it's always easier to make a person understand when his/her mind is calm.

We also waste a lot of our time in waste talks especially gossiping, back biting, etc., which isn't really good. It's a human tendency, however it is very

Important to reduce it. Instead, let this life be used for some good purposes.

جمعه 05 اسفند 1390 :: 06:23 ::  نويسنده : pcalborz

Not at all days are alike.

Some days make us glow and some make us blue

but if we are the masters of our mind, nothing can affect our mood.

Never count what you lost.

Cherish what you have and plan what to gain

because past never returns but future may return the lost.

Download link:

http://wikisend.com/download/164142/down_on_yourself.PPS.part

پنج‌شنبه 04 اسفند 1390 :: 06:11 ::  نويسنده : pcalborz

یکی از کاربران شرکت مایکروسافت در یک نامه طنز‌آمیز به بخش پشتیبانی نرم‌افزاری این شرکت چنین نوشت:

پشتیبانی فنی محترم

سال گذشته سیستم عامل خود را از دوست دختر 7 به همسر 1 ارتقا دادم. زمان زیادی از ارتقا سیستم نگذشته بود که متوجه شدم یک برنامه ناخواسته (فرایند بچه دار شدن) بر روی سیستم عامل در حال اجراست. این برنامه فضای خیلی زیادی را اشغال کرده و قسمتهای مهم و با‌ارزش سیستم را در بر‌می‌گرفت. بعلاوه اینکه، برنامه همسر 1 روی همه قسمتهای سیستم به خودی خود نصب شده و همه چیز را تحت کنترل داشت.

برنامه‌هایی نظیر شب پوکر 10.3، فوتبال 5.0، شکار و ماهیگیری 7.5 و مسابقات رالی 3.6 دیگر اجرا نمی‌شوند و هربار که می‌خواهم این برنامه‌ها را اجرا کنم، سیستم عامل مختل می‌شود.

وقتی که برای اجرای برنامه‌های مورد علاقه خود اقدام می‌کنم، قادر نیستم برنامه همسر 1 را در زمینه سیستم نگه دارم و برنامه همسر 1 اجرای برنامه‌های مورد علاقه مرا با اختلال روبرو می‌کند.

فکر می‌کنم باید دوباره برنامه دوست دختر 7 را نصب کنم ولی مشکل اینجاست که اجرای دستور حذف در سیستم همسر 1 امکان پذیر نیست.

لطفا" کمک کنید

با تشکر

یک کاربر بیچاره!!!

بخش پشتیبانی نرم‌افزاری مایکروسافت (که گویا یک زن بوده است) در پاسخ به این کاربر چنین نوشت:

کاربر بیچاره محترم

این یک مشکل عمومی است که اکثر مردان از آن شکایت دارند.

بسیاری از مردم سیستم خود را از دوست دختر 7.0 به همسر 1.0 ارتقا می‌دهند فقط با تفکر اینکه یک برنامه کمکی و جهت سرگرمی و تفریح است.

همسر 1.0 به عنوان یک سیستم عامل است و بوجود آورنده آن این سیستم را طوری طراحی کرده است که هر چیزی را اجرا می‌کند و همه چیز را قادر است کنترل نماید.همین طور بعد از یک بار نصب این سیستم، غیر‌ممکن است بتوانید چیزی را از این سیستم حذف کنید یا فایلهای آن را دستخوش  تغییر قرار دهید.

سیستم همسر 1.0 طوری طراحی شده است که امکان نصب مجدد برنامه دوست دختر 7.0 را به شما نمي‌دهد.به قسمت هشدارها – حمایت کودک در دستورالعمل همسر 1.0 نگاهی بیندازید. پیشنهاد می‌کنم برنامه همسر 1.0 را نگهداشته و برای بهبود آن تلاش نمایید.

برای کاهش تخریب این سیستم عامل، پیشنهاد می‌کنم برنامه کاربری " بله عزیزم" را در سیستم خود نصب و از آن استفاده کنید.

بهترین قسمت این برنامه کاربری، وارد کردن دستور c:  عذرخواهی  است، زیرا برای اینکه سیستم عامل به حالت عادی خودش بازگردد، در نهایت مجبور خواهید شد این دستور را اجرا کنید.

همسر 1.0 یک برنامه فوق‌العاده است، اما نیاز به نگهداری با دقت بسیار بالا دارد. سیستم برنامه همسر 1.0 با برنامه‌های حمایت‌کننده‌ای از قبیل برنامه تمیز کردن و جاروکشی 3.0، پخت و پز 1.5 و پرداخت خرج و مخارج 4.2 و... ارائه می‌شود. البته در استفاده از این برنامه‌های حمایت کننده سیستم باید نهایت دقت را به عمل آورید، چون در صورت عدم استفاده مناسب از این برنامه ها سبب خواهد شد که به طور خودکار سیستم، برنامه نغ نغ 9.5 را اجرا نماید.

هر بار که این برنامه نغ نغ 9.5 اجرا شود، فقط یک راه برای بهبود عملکرد سیستم وجود دارد و ان خرید یک نرم افزار اضافی دیگر است.

من خرید  برنامه گلهای 2.1 و الماس 5.0 را پیشنهاد می‌کنم.

هشدار!!!

تحت هیچ شرایطی برنامه منشی با مینی ژوپ  را در سیستم خود نصب نکنید. این برنامه توسط سیستم همسر  1.0  اجرا نمی شود و باعث تخریب غیر‌قابل برگشتی در سیستم عامل می‌شود.

با آرزوی بهترین موفقیتها

پشتیبانی فنی

 

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...

خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...

خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.

پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟

اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهيمي

دوشنبه 01 اسفند 1390 :: 06:04 ::  نويسنده : pcalborz

زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی
بودند نگاه می‌کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی
قرمز
دارد و از سرسره بالا می‌رود پسر من است.
 مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی! و در ادامه گفت: او هم پسر من است و به
پسری که تاب بازی می‌کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی! وقت رفتن است.
سامی که دلش نمی‌آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد.
 مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند.
دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامی دیر می‌شود برویم. ولی
سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه ... این دفعه قول می‌دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول کرد.
 زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید، ولی فکر نمیکنید
پسرتان با این کارها لوس بشود؟
مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه
سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و
همیشه به خاطر این موضوع غصه می‌خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه
را در مورد سامی تکرار نکنم. سامی فکر می‌کند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی
کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می‌دهم تا بازی
کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه‌ای که دیگر هرگز نمی‌توانم بودن در
کنار تام از دست رفته‌ام را تجربه کنم.

بعضی وقتها آدم قدر داشته‌ها رو خیلی دیر متوجه می‌شه. 5 دقیقه، 10
دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می‌تونه به خاطره‌ای
فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آن قدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره مي‌کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون
نداریم. روزها و لحظاتی رو که دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.
ضرر نمی‌کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به
تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن
چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه می‌شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش
گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما
نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه...

 

 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران