|
خدمات مشاوره و روانشناسي ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد. درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد. آخرین مطالب نويسندگان دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 :: 06:55 :: نويسنده : pcalborz
A little bird was flying south for the winter. It was so cold, the یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: 05:40 :: نويسنده : pcalborz
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد میکنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که باسرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت: منطق میگوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچكترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد، اما………گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دستیافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی. شنبه 09 اردیبهشت 1391 :: 07:57 :: نويسنده : pcalborz
دنیا را بغل گرفتیم، گفتند امن است، هیچ کاری با ما ندارد، خوابمان برد بیدار شدیم، دیدیم آبستن تمام دردهایش شدهایم اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفتهاند، دیگر گوسفند نمیدرند، به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند. ميداني...!؟ به رويت نياوردم...! از همان زماني كه جاي "تو" به "من" گفتي: "شما" فهميدم پاي "او" در ميان است. اجازه...! اشک سه حرف ندارد...، اشک خیلی حرف دارد. میخواهم برگردم به روزهای کودکی، آن زمانها که: پدر تنها قهرمان بود. عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد. بالاترین نقطه ي زمین، شانههای پدر بود... بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند. تنها دردم، زانوهای زخمیام بودند. تنها چیزی که میشکست، اسباببازیهایم بود و معنای خداحافظ، تا فردا بود. این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" میبینی راستی، دروغ گفتن را نيز، خوب یاد گرفتهام...! "حال من خوب است"... خوب خوب میدونی "بهشت" کجاست؟ یه فضایي چند وجب در چند وجب! بین بازوهای کسی که دوستش داری. جمعه 08 اردیبهشت 1391 :: 06:48 :: نويسنده : pcalborz
: گوته میگوید: اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند اگر سالم نیستی، هستند افرادی که بامعلولیت و بیماری زندگی میکنند اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجوددارد اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه میشوند اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست اما، اگر «عزت نفس نداری»،بمیر که هیچ نداری. پنجشنبه 07 اردیبهشت 1391 :: 06:11 :: نويسنده : pcalborz
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنکفروشی نگاه میکرد. بادکنکفروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار میکردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنکها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها میکردید آیا بالا میرفت؟ مرد بادکنکفروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک میشود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد. دوست عزیز من، زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایستهتری نصیب آدم میشود. چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 :: 06:58 :: نويسنده : pcalborz
سهشنبه 05 اردیبهشت 1391 :: 07:12 :: نويسنده : pcalborz
دوشنبه 04 اردیبهشت 1391 :: 05:54 :: نويسنده : pcalborz
یکشنبه 03 اردیبهشت 1391 :: 07:38 :: نويسنده : pcalborz
Have a goal and start working to fulfill your dream. Or else, some day someone will put you in work to fulfill their dream. Look at this file and enjoy it: Download link: http://wikisend.com/download/237056/see the goal.PPS شنبه 02 اردیبهشت 1391 :: 06:02 :: نويسنده : pcalborz
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند!!! مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی؟! هندو گفت: عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند... موضوعات
پيوندها |
|||||||
|
|