خدمات مشاوره و روانشناسي
ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد.
آخرین مطالب
نويسندگان
پنج‌شنبه 13 بهمن 1390 :: 18:21 ::  نويسنده : pcalborz

>خودم برایش می‌گویم  ......
>
چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه یما
>
با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند
>
مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه
>
هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیمو آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان
>
گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد
>
ولی من چه؟؟هنوز...
>
ترس های کودکی ام پا برجاست
>
ناخوابیهای من
>
و شنیده هایی از
>
دیو و غول
>
کاش
>
بیشتر از صورت مهربان خدا
>
می گفتند
>========================================
>
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
>
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
>
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
>
و بعد از یاد ببرد
>
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
>
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
>
>
اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم
>
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
>
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
>
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
>
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
>
>
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
>
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
>
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است
>
>
خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلافقط مال آدم بزرگ‌هاست
>
آنقدر که درآنهاهراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست
>
>
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
>
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
>
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
>
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
>
>
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
>
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
>
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
>
>
>
می‌خواهم بداند که گاهی حسادتممکن است به سراغ آدم بیاید
>
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
>
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
>
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
>
و دیدن دیگریِ خوشحالبرای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
>
باید بداند که حسود است
>
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست.به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
>
>
>
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
>
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
>
از راه آن احساسبزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
>
>
>
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
>
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
>
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
>
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
>
>
>
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
>
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
>
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
>
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
>
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
>
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد
>
>
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
>
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
>
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
>
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
>
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
>
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او


 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران