خدمات مشاوره و روانشناسي
ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد.
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد.
آخرین مطالب
نويسندگان
شنبه 13 اسفند 1390 :: 07:22 ::  نويسنده : pcalborz

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به
دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست
کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت‌زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش
می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ
نجاتش داده بود.
اشراف‌زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
-
با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل
کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار
خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و
همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف
پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
می‌دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!


 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران